تبليغاتX
بانوی باتلاق
دلش واسه خودش تنگ شده ... واسه چیزی که بود ... با تمام بلاهت ها ... اشتباه ها ... کمبودها ... دیوانگی ها ... دلش واسه با خودش بودن تنگ شده ...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 1 AM  توسط سمیرا  | 


بعد یه مدت زیادی اومد . نه کسی منتظرش بود نه دلش واسش تنگ شده بود . این مدت خیلی سخت گذشت و می گذره. بعضی وفتها فکر می کنه چه جوری دوام آورده ؟! حالا باید چی کار کنه ؟ همه چیز مثل جراحی چند عضو بدن با همه ... دل و رودش ریخنه بیرون منتظر ه ببینه کی این بل بشو رو جم می کنن و این شکافها کی بخیه میخورن ؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 5 PM  توسط سمیرا  | 

 

 وقتی از فشار زیاد کمرت خم شده و دیگه طاقت نداری، وقتی دیگه چشمات نمی بینه و گوشاتم کر شده ،اشک توی چشات جمع شده و نفست رو بریده و خلاصه کلی دیوونه شدی ... دلت می خواد داد بزنی و هوار بکشی که لعنتی بیا بیرون ! ترکیدم ! می خوام برم توالت!


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 11 PM  توسط سمیرا  | 

 

تووی خیابون با دهن باز، چشای از حدقه بیرون زده، به ماشین های 100 مایه به بالا نیگاه میکنی و تو دلت غش و ضعف میری اما تو رسانه جمعی میکن پولدارا اخن، جوزام دارن، افسردگی دارن، دیوونن، پول نداشته باش اما تنت سلامت! از کار بی کار شدی و میزنی تو سرت رییس میگه جوونی نیرو داری سرت سلامت! ملت تو خیابون کتک می خورن میبینی و آخ واخ می کنی و تو دلت میگی تنم سلامت ! واسه چاییدن پهلوهات، اشتباهی یه کلیه ات رو میکشن بیرون دورو بری هات با یه خنده گنده و کمپوت تاریخ گذشته میگن جونت سلامت!

وسط روز توی خیابون شلوغ دارو ندارتو می زنن . داد میزنی، میزنی تو کلت، دورت جمع میشن و با حماقت میگن خوبه نکشتنت، جونت سلامت! آقا -  خانوم رو درک نمیکنه هر کدوم با روشنفکری با هم زندگی میکنن و هر کی پی عشق و حال خودشه فکر طلاق هم نمی کنن میگن فکرم راهت جونم سلامت!

بنرین سهمیه بندی شده 50هست! کرایه ها افزوده شده هست! کم آبی هست! خاموشی هست! یارانه ها خذف هست! کرایه خونه ها بالا هست! ایدز هست! اعتیاد هست! فقر هست! فحشا هست! فشار هست! قحطی رجال هست! تهران رو خط زلزله هست! آزادی واسه حماقت هست! در زندانها جا واسه همه هست! مترو هست! تا احتیاج باشه قبر واسه مردن هست! همت هست! پشرفت هسته ای هست! تکنولوژی وطنی هست! امید به منجی هست!. برف هست! کبک هست! نان بدون جوش شیرین هست! پارازیت هست! سقط جنین و سرطان هست! زهر هست پادزهر هم هست! قهرمان هست! توفیق هست! فیلمهای تایید شده خنده دار هست! اینترنت هست! دروغ هست! پرت و پلا هست! . سر سبز هست! زبان سرخ هست! روان پاک هست! امر به معروف هست! ترس هست! بغض هست! عشق و عاشقی هست! تنفر هست! زشتی هست! وقت واسه انکار هست! . چشم و دلی سیر نیست! شرم نیست !مرام نیست! مرحم نیست!      داد نیست! داد نیست! داد نیست !...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0 AM  توسط سمیرا  | 

با هزار بدبختی،با تنی کرخت و له ، خسته و خواب آلوده از تخت بلند شد. گیج و خمار اتاق رو به قصد توالت طی کرد ، مثل هر روز! ... اگه می­شد تووی توالت می­خوابید. میدونست باید بلند شه، می دونست که باید هوشیار شه اما توجیهی به بزرگی بی انگیزگی، هوشیاری رو قورت داده بود.

صبحانه؟! نه! ... شلوار ... پالتو ... جوراب ... کفش ...

کاراشو مرور می­کرد و با هر مرور خمیازه ای می کشید و راه رو می­سایید.

- ... لعنت به ... من!

صدای بوق، داد، اگزوزهای حمال، سوت ....

 به اونور خیابون که نگاه میکرد غصه­اش میگرفت که باید این عرض لعنتی رو با یه مشت ابله سواربر ماشین طی کنه. ... ایستاد ... 5 دقیقه ... 10 دقیقه...

 

"همراه شو عزیز ... همراه شو عزیز

تنها نمانده در

که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود.

دشوار زندگی هرگز برای ما

 بی رزم مشترک آسان نمیشود ...

 

چراغ قرمزشده بود. ماشین ها نا مرتب  پشت یا روی خط عبور پیاده ها ایستاده بودند، افسار گسیخته منتظر به تاخت رو به عابر خیره ...

راه افتاد ... مطمئن ... بیشتر راه رو طی کرده بود .. کمی ... چند قدم مونده بود ...

 

صدای گازو جا انداختن دنده ها رو شنید ... صدای هوا رو هم ... جیغ .... آدمهای وحشت زده رو دید، آسمون رو هم  ... می چرخید، اما دیگه از سر گیجه اش نمی ترسید ... افتاد ... وسط خط که حق و جای  عابر بود. جلوی چشمش رو رنگ خون پر کرده بود اما نمی ترسید ... می خواست بیدار بمونه ... چشماشو ثابت کرد روی چراق ... سبز شده بود ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 6 PM  توسط سمیرا  | 

از یک فیلم خوب چه توقعی می توانیم داشته باشیم؟

داستان ساختارمند توام با تعلیق و کشش تا صحنه پایانی و همین طور لایه بندی های مختلف در داستان و کشف این لایه در طی جریان فیلم . ارجاعات به نشانه های آشنا در خارج از فیلم به عنوان مفاهیم مورد بحث فیلم .

همین طور بازیگری . بازی های روان بدون خود نمایی منطبق با داستان و در خدمت فیلم بازی های متفاوت با دیده های همیشگیمان از همان بازیگران.

قاب بندی مناسب حرکت های بدیع دوربین اتفاقات خارج از کادر

صدا صدای بازیگران صدای موسیقی در خدمت فیلم در خدمت داستان و حل شده در داستان و بدون خود نمایی

فیلم برداری چشم نواز و رنگهای جذاب و البته متناسب با داستان و فضای فیلم

وقتی فیلمی از بهرام بیضایی صاحب تمام این نشانه های آشنای فیلم های استادانه است بودن در فضای سالن تاریک سینما بسیار جذاب می شود. و البته بعد از مدتها طعم دیدن یک فیلم جذاب و به معنی واقعی کلمه سینمایی را می چشیم . فیلمی که شبیه به سریالهای شبانه تلویزیونی نیست و یا  گرته برداری کاملا آشکار و تقلیدی از فیلم های معروف و غیر معروف .

و البته کارگردان این فیلم که داستان زندگیش را در ساختن فیلم های اخیرش در همین فیلش می بینیم ریسکی بزرگ انجام می دهد و می پذیرد که با ساختن فیلیم متفاوت با فیلم  های روی پرده و دارای آمار فروش بالا نظر منتقدانش را تایید کند که همان بهتر استاد فیلم نسازد و همان استاد بماندو البته الان دیگر منتقدان نمی توانند این را بگویند پس می گویند که استاد می خواهد عقده های خود را خالی کند . خوب خالی کند چه اشکالی دارد. کارگردانی اعتراضش را به فضای تولید فیلم کشور به بهترین روشی که خود می شناسد یعنی سینما در معرض قضاوت عمومی می گذارد و درکنارش ما را صاحب یک تجربه شیرین از دیدن فیلمی دلچسب و دوست داشتنی می نماید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 6 PM  توسط سمیرا  | 

با عصبانیت لباسش  رو روی تخت ولو کرد . فکر کر باید بشینه و یه نفس عمیق بکشه، شاید اوضاع رو به راه میشد. کشید ... 2 تا ... 3 تا ... به یه نقطه خیره شد ... یادش رفت که داشت نفساشو بلند و عمیق میکرد ... اما آروم بود ....

مثل رعد و برق که اول برقش می­یاد و بعد رعدش رعشه به بدن می­ندازه یه چیزی ... یا حسی ... یافکری ... یا ... از جلو چشاش رد شد. چشماش رو بست و نفسش رو نگه داشت که حسش کنه اما یا رد شده بود یا حسش نمی­کرد یا توهم زده بود .... هنوز داشت بهش فکر می­کرد ... کمرنگ ...

 

نمی­دونست داره چه اتفاقی می­یوفته، فقط حس میکرد که همه چیز اول خیلی ریز و یواش و بعد قوی تر بالا پایین میشه ... یا بعد چند بار که پلک میزنه چپ و راست میره ... ترسید ... یعنی این همون ... زلزله؟ ... تجربه­اش رو نداشت و نمیدونست چه جوری اتفاق می­افته فقط میدونست همه چیز باید بلرزه و الان هم همه چیز ... بلند شد از اتاق بره بیرون ... پیش بقیه ... نمی­خواست تنهایی زیر آوار بمونه یا حتی ... بمیره ...

وقتی بلند شد اوضاع هم بدتر شد ... لرزش ها بیشتر و تعادل محال بود . حالا لرزه ها فقط عمودی بود ... اما شدید . نمی­تونست تعادلش رو حفظ کنه ... تلاش کرد ... دستاش رو برای پیدا کردن تکیه گاه رو هوا تاب میداد .... حتی نمی­تونست سرش رو بچرخونه ... خدایا این چه بلاییه؟ ...

نفس عمیق ... می­بلعید .. تلاش  ... داد ... نمی­تونست ... صدا تو گلوش گیر کرده بود ...

افتاد ... مچاله شد ... درست مثل کرمی که یه  چوب فرو کنی تو شکمش، خودشو جمع کرد ... تکون میخورد ...دیگه تشخیص نمیداد چیه ... فقط تکون میخورد ... سریع ...

 

- صدامو می­شنوی؟ خدایا! ... مامان؟ ... میشنوی منو؟ ...

 چشماشو باز کرد . زلزله تموم شده بود... مامانش با دامنش دور دهنش رو پاک میکرد...اشک می­ریخت ...

 

بدنش درد می­کرد. سرش سنگین بود ... درد داشت ...  کرخت شده بود. میخواست بخوابه... مامان پیشش بود. زلزله هم تموم شده بود .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 4 PM  توسط سمیرا  | 

 

در ابتده هیچ چیز وجود نداشت.

اولین روز خورشید آفریده شد ... خورشید چشمهام رو زد.

روز دوم دریا رو آفرید. دریا پای آدم رو خیس می­کنه... باد، آدم رو قلقلک می­ده.

روز سوم ، چمن رو آفرید ... وقتی چمن رو می­زنی، فریاد میزنه!... باید با مهربونی باهاش  برخورد کنی... وقتی درخت رو لمس کنی، تبدیل به درخت می­شی.

روز چهارم، حیوانات رو آفرید. حیوونها نفسشون گرمه ...

روز پنجم صداها شنیده شد.

روز ششم ، مردها، زنها و بچه­ها رو آفرید. من بچه ها رو ترجیح میدم چون وقتی میبوسیشون صورتت نمیسوزه.

روز هفتم همه جا سکوت بود پس ابرها رو آفرید . همه تاریخ روی ابرها نقش بسته.

 

بعد از خودش پرسید : چیزی کم نیست؟ پس روز هشتم جورج رو آفرید و اون خیلی زیبا بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 1 PM  توسط سمیرا  | 

 

مگه چیه؟ چرا خنده داره؟ خب از آسانسور می­ترسید. تلخ بود اما فکر می­کرد بعضی ادما مثل پشه ­اند که میچسبن به بقیه و خونشون رو می­مکن و وقتی سیر میشن می­میرن. مسخره است اما نه از کار کردن لذت می­برد نه از بی کاری. هم خوشحال بود هم ناراحت . زیاد واسه بقیه غصه می­خورد اما از غصه بعضی ها راحت می­گذشت. فکرش رو زود بازنشست کرد. با خودش توافق کرده بود که فکر زیاد، الان، فقط حماقت، چون نتیجه نمی­ده،  پس تا اطلاع ثانوی  ...

 

از سرعت می­ترسید . از داد و دعوا هم. صدای جیغش از اتاق کارش بیرون تر نمی­رفت. همیشه فکر می­کرد از فکرهای پیچیده است که به جاهای بالا و به نتیجه های مطلوب می­رسه اما بعد مطالعه تمام ایست ها و ایسم ها و مرور تمام قلمبه و سلمبه های دسترس دید که ساده ترین کلمات و کوتاه ترین بهترینه.

تنها مسئله­ای که هیچ وقت باهاش کنار نمی یومد در حالی که میخواست بیاد، مرگ بود ... می­ترسید  .... نمی­دونست چرا؟ خدا ... دنیا ... آخرت ... ایثار ... عشق ... قبول داشت،  نه عمیق و نمیدونست باید چیکار کنه که مثل خیلی ها سر سپره و دلسپره باشه؟ ... مخصوصا خدا ... می­دونست نمی­تونه حذفش کنه اما پس چرا همه دلش یه جا نبود؟

دلش واسه بچه های خیابون و پیرزن ها و پیرمردهای لق لقو کباب میشد اما نمی تونست بیشتر از چند لحضه تحملشون کنه. یه زمانی زیاد فکر میکرد و یه نتیجه کج و کوله­ای میگرفت اما الان کمپلت تعطیل شده بود. وطن دوستی براش عجیب بود. آخه که چی؟ چرا خیلی ها واسش جون می­دادن؟ یعنی عقب مونده بود؟ امل بود؟ یا یه اس کل شاس مخ مغز فندقی با شکلات؟ پس چرا چمران رو تایید میکرد و فکر میکرد این بشر واسه ایران زیادی بود؟ روشن فکری یعنی چی؟ اصلاحات بیشتر گنگ میزنه.

 

یه اون بود و یه کتاب . اما الان؟ ... دریغ از یه ورق ...  سه سوت خر میشد ... با کسایی رفاقت میکرد که بعد یه مدت مورد دار از آب در می یومد و بیخیالشون میشد . واسه همین یه آدم درست و حسابی دورو برش نبود.

سیگاری شد ولش کرد . دانشجو شد ترک کرد . کار می کرد اخراج شد. پس رفت . کم شد . گم شد. غصه می­خورد. واسه خیلی بلاها که سر خیلی­ها می­یومد و اون هیچ کاری از دستش بر نمی­یومد که انجام بده. واسه خیلی ظلم­ها، تحجرها، بی بندو باریهای جسمی و ذهنی که نااگاهانه تو مخ عوام می­رفت. می­ترسید.  از خودش. یه زمانی فکر می­کرد با بقیه فرق داره اما ... الان شده بود مثل همه ... یاد اون فیل ننه مرده تو شهر قصه افتاد. فکر می­کرد اونه. ترجیح میداد اگه به انتخاب خودش خر باشه. (حالیته؟!)

 بعضی وقت ها فکر میکرد مگه عوام و عادی بودن چه بدی داره؟ چرا بده اگه مثل بقیه تابع باشه و هر نسخه ای که براش میپیچن رو قبول داشته باشه؟ آسه بره آسه بیاد؟ اما انگار فکر می کرد اینجوری یه چیزی به خودش بدهکار میشه. الانم بدهکار بود. فکر می­کرد تو هیچ دسته و ارگانی جاش نیست. اصلا جاش رو گم کرده بود اسمش؟ لعنت ... حتی اسمشم ... دیوونه شده بود ... اما عادی بود ...

 

باید می­رفت یوگا تا متمرکز بشه! تمرکز به این فلاکت درونی ...

تقصیر کی بود؟ خودش؟ خودشون؟ همه؟ اون که قبلا راضی بود. فکر میکرد عالیه! بالغه! میتونه راست و دروغ رو تشخیص بده. بد و خوب رو از هم تفکیک کنه اما الان؟ ... اونی که خوب بود انگشت حماقت و فضاحت به طرفش نشونه میرفتن ... اونی که ظالم بود با پوزخند دست  محبت به سر بشر می­کشید.

 

مست می­شد شاید این بیهوشی یه کم از این وادی بیرونش کنه، اما با هر سرگیجه و استفراغ به گه خوری می­افتاد.

ترس، مثل خوره به جونش می­افتاد. ترس از همه چی و بیشتر از همه مرگ. البته بیشتر از لحظه وقوعش میترسید و ... بعدش ...  هروقت به مردن زیاد فکر می­کرد 12 تا امام می­یومد جلو چشاش. چرا هیچ وقت نمی­تونست همه اسم ها رو به ترتیب حفظ کنه؟ شب اول ... نکیرو منکر ..  پس رحمانیت خدا؟ ... فرشته ها ..

پس آزاری که نداده بود و دزدی که نکرده بود و دانش دست و پا شکسته ای که یاد گرفته بود چی؟

 

نگو! اینها تخیلات عوامانه است. تو درس خوندی مدرک گرفتی تو این جماعت وول خوردی پس چرا این تفکرات عوام رو یدک می­کشی؟ ما رو بگو رو دیوار کی نوحه میچسبونیم.

 

-  قلم در دست می­گیرم و با نام خدا شروع می کنم. این جانب ، این بنده حقیر سراپا تقصیر، تمام شد.

 

                                                                                                    والسلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9 PM  توسط سمیرا  | 

چشاش تار میدید ، آخه داشت گریه میکرد. هم برف پاک کن چپ و راست می­شد هم آستین پیرهنش برفهای آب شده چشاش رو پاک می­کرد. دستاش می­لرزید. پاهاش از ضعف کرخت شده بود. از روی عادت پاش روی گاز و ترمز میرفت و بر­میگشت. داشت دیوونه می­شد. باورش نمیشد اینهمه اشتباه ، به قیمت عمرش به قیمت وجودش. وقتی کلافه تر میشد مچش­اش رو به دندون میگرفت و هق هق صدای بلند تری به خودش می­گرفت. همه چیز قاطی شده بود از بس فکر کرده بود دیگه تمرکز به موضوع خاص براش ممکن نبود. آستین خیسش اذیتش می­کرد. روی گریه کردنش کلید کرد. از خودش متنفر شد. چرا همیشه این گریه بود که باهاش بود؟ چرا نمی­تونست بهش غلبه کنه؟ چرا نمی­تونست ترکش کنه؟ چرا همیشه جای اینکه آرومش کنه بیشتر آزارش می­داد؟

-         لعنت به من! لعنت به من ... لعنت به همه !

 

گاز رو زیر پاش حمال کرد و می­رفت. برف پاک کن کار نمی­کرد ،آستینش هم ...

 

به هوا رفتن و پرت شدنش رو دید. اونیکه زده بود ... کشته بود ... تهوع داشت ... سر گیجه هم ... پرژکتور روی گناهش خیره شده بود و او هم خیره­تر ... جرات کرد ... پیاده شد ... خیس شد ... میخواست بیاره بالا ...

تلو تلو  خور رفت سمت گناهش ... الان بود که بیاره  بالا ...  داشت می ­اف... نه افتاده بود ... نمی­ دونست چرا ولی به سمتش می­خزید ... انگشتاش خورد به نوک انگشتاش ... به مچش ... بازوهاش ... به صورتش خیره شد ... موهای ژولیده ... چشاش ... بینی ... لبها ... گوشهاش ... با دقت نگاه میکرد ... طولانی ... عمیق ... خیلی وقت بود اینقدر به خودش دقیق نشده بود ....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2 PM  توسط سمیرا  |